پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥

کسی که مثل کوه...

 

کسی با من به رقص آمد، کسی با من به جنگل شد

کسی در ذره ذره ذره ایمان من حل شد

کسی با من به دنیا آمد و در کوه و صحرا رفت

کسی که با من از سیر خودش تا سیر دریا رفت

کسی از عشق با من گفت و از دیدار در باران

و از باهم سرودن در کنار یار در باران

کسی آمد که در یادم چراغ آسمانی شد

نمود آرزو آمد، نماد همزبانی شد

کسی بسیار لاهوتی، کسی بسیار رؤیایی

کسی که مثل بوی نسترن بود و تماشایی

نگاهش را نوشتم، کاغذ از شعرم به جان آمد

تماشا کردمش، شعری برام از آسمان آمد

کسی که از بهاران یادهای ارغوانی داشت

و از لبخند گلهای زمستانی نشانی داشت

کسی آمد که در لبهای خاموشم تبسم شد

برای کشتگاه آرزویم بوی گندم شد

برایش داستان گفتم، برایش شعر سر کردم

و با او تا سکوت خلوت آمیزی سفر کردم

کسی که تا ابد آمد پر از صورت، پر از معنا

کسی که خاطراتش را نه باران شست، نی دریا

کسی آمد که پایان داد حس انتظارم را

و آورد از سراشیب زمستانی بهارم را

کسی که در فضای آشنای عشق پر میزد

کسی که پنجه هایش را صمیمانه به در میزد

کسی که از نگاهان پریشان هم نمیترسد

کسی که مثل کوه از باد و باران هم نمیترسد

کسی آمد که دریا را به زور عشق جاری کرد

و کشت خشکسالم را گرفت و آبیاری کرد

کسی آمد که شبها را تبسم کاشت در چشمم

کسی که خاطرات سبز گندم کاشت در چشمم

کسی که با نگاهانش صداقت میکند با من

کسی که هرچه در وی است، قسمت میکند با من

کسی که میسپارد روی بالین سکوتم سر

کسی که شعرهای خسته ام را میکند از بر

***

منم که میسپارم خویش را بر بوی آیینه

به نام عشق رو می آورم تا سوی آیینه

منم که خویشتن را با خودم جنجال بودن است

و دعوا میکنم با خویش رو در روی آیینه

منم که میدهم با دستهای ناشکیبایم

نوازش های ناشی بر سر و گیسوی آیینه

***

منم که لحظه هایم را تبسم میشوم اینک

منم که در نهایت، در خودم گم میشوم اینک

شکار کوه میخواهم، ولی تیری نمی یابم

منم که عشق را در واژه تعبیری نمی یابم

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>