پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

نخستين گام

 

چو خون گرم حضورش به جان كوچه دويد

  

چو خون گرم، حضورش به جان كوچه دويد

ز چشم مادر تا ناكران كوچه دويد

ميان قمقمه اش داشت آب، آب سفر

و دست دوستي بر گردن جناب سفر

قلم به دستش و يك توته نان در كمرش

دمي كه مادرش افشاند آب پشت سرش

رسيد تا كه به كنج نهان كوچهء خويش

به شكوه گشت ز اهل جوان كوچهء خويش

سراسر از دل خونين بيقرار نوشت

و در سياهي ديوار يادگار نوشت

برادران همه گي روز جنگ بيگانه

برادران همه گي با تفنگ بيگانه

هرآنچه گفتم از اندوه، كس مرا نشنيد

هرآنچه گفتم ازين كوه، كس مرا نشنيد

هرآنچه گفتم از آيينه بود و سنگ و سكوت

ز نسل آيينه بان جهاد و جنگ و سكوت

هرآنچه بود، عزاي درخت بود و تبر

عزاي تاك بن سختِ سخت بود و تبر

درين عذاب كه شب در نيام خانهء ماست

همش ز سردترين برف بام خانهء ماست

درين كرانه كه ما سرد سرد ميلرزيم

دوام برف نشايد دوام خانهء ماست

... و كركسان در اينجا هنوز بيدارند

و مردمي كه دران بذر كينه ميكارند

1

مكن برادر اين بعد ياد فاصله ها

كه ره دگر نبرد اعتياد فاصله ها

بمان عزيز كه عزت نميدهند ترا

نماد دربدريها، نماد فاصله ها

بمان كه ديگر ازان سوي دشت شب نوزد

به روي خاطرهء روز باد فاصله ها

بمان كه قصهء ما ناتمام خواهد ماند

بمان كه آب شود انجماد فاصله ها

بمان كه خاطر سرد سفر، سفر بكند

بمان كه خاطرهء دربدر سفر بكند

...

از كرانهء ديگر غروب ميآمد

و شب - تمامت پاييز - خوب ميآمد

...

زمانه گستره يي از گناه خواهد برد

به شام كلبهء اندوه، آه خواهد برد

و چشم چنبرهء ماه خفته خواهد ماند

كلام آخر ما هم نگفته خواهد ماند.

 

 

 باد هم در هُرم اين بيداد

 

بی تو از کاج ستبر، ای روح تاکستان

كي توان از فتنهء پاييز حاشا كرد

بيتو - آنگاهي كه آبي, آفتابي نيست -

كي توان آيينه را باري تماشا كرد

 

بي تو در صلح فضاي باغ, ناگاهان

تيشه از رؤياي رنگيني چپر ميبافت

تا نديدت, باد هم در هُرم اين بيداد

كينهء ديرينه يي را بي هنر ميبافت

 

در بياباني كه رنگ از روي مه كوچيد

مدتي رهنامهء مقصود ما گم شد

بيتو در كولاب خشك تشنه گيهامان

حملهء بلواي باران تألم شد

 

تا كه باد اندوه سنگيني فراز آرد

قصهء كوچيدنت را بر نگاهم گفت

نيمه شب فرمان بادافراه سرما را

بر سكوت دستهاي بي پناهم گفت

 

از كجا آن كشتگاه سبز لاهوتي

بار ديگر ميتواند گل به بار آرد

از كجا از پشت اين پيرنگ پاييزي

ميتواند دست مبعوثي بهار آرد

 

پيرمردي خسته در فرجام مقصودش

اختلاطي با غريبي آشنا ميخواست

كودكي با رنج دستان فقير خويش

پارهء سبز بهاري از خدا ميخواست

 

روز ديگر در هجوم يادهاي تلخ

روزنان از روزگار جاده كوچيدند

مدّّتي دوشيزه گان با خدا نزديك

از حريم سبز اين سجاده كوچيدند

 

اي درخت, اي چتر گرماي تموز باغ

پس كن از دوش دلت شولاي غربت را

بار ديگر سبز شو در ريشه گاه خويش

در ضميرت خاك كن معناي غربت را

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>