پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

به ماريا

 

حس ميکنم که بی تو غمم حل نميشود

 

حس میکنم عتاب زمستان به سر رسید

سرمای برف، سردی باران به سر رسید

 

حس میکنم بهار رسید و غزل شگفت

پایان انتظار رسید و غزل شگفت

 

حس میکنم که تیر تو بر جا نشسته است

این عشق را خدا به تماشا نشسته است

 

حس میکنم که بی تو غمم حل نمیشود

این عشق داغ، عشق مکمل نمیشود

 

حس میکنم که زمزمه سرشار از تو است

هرواژه بر زبان من انگار از تو است

 

وقتی دلم پر از تو و امید میشود

انگار لحظه لحظه من عید میشود

 

انگار لحظه ها همه خاموش میشوند

از خویش میروند و فراموش میشوند

 

تنها حس همیشه احساس عشق است

تنها گلی که گل نشود یاس عشق است

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤

طياره

 

 

طياره مملو از ازدحام مردم شد

به ضجه آمد و برگشت و در تألم شد

دوید، تا که سرش را ز خاک بالا کرد

و رفت در پس ابر و غبار، تا گم شد

نگاه من به تماشا نشست پنجره را

نگاه من پرِ شوق و  پر از ترنم شد

طیاره روی چمنزار ابر رفت و چرید

و روی بام سپیدار در تلاطم شد

و کودکی که کنارم نشسته بود، گریست

و دستهاش پر از شیر و نان گندم شد

نگاه من به نگاهی گره خورد و نشست

نگاه، دستخوش ناب یک تصادم شد

دو تا نگاه که شور آفرید در دل من

و با اشاره و لبخند در تفاهم شد

میان سالن، در ازدحام شکر و چای

نگاه بهتر از هرچیز در تقدم شد

برایم آب و عسل داد با کمی لبخند

و مهربانی آن ماه در تراکم شد

 

پس از دوساعت در آسمان جلو رفتن

دلم تپید و فروریخت و در توهم شد

طیاره آمد پایان و روی خط خوابید

دولحظه بعد فضا خالی از تکلم شد

و هرچه خاطره برجا نهاد آن دیدار

دو سینه آه، که در یادهای من گم شد

 

يادداشت: کلمه طياره آنگونه يی که در گويش محلی مردم افغانستان حضور دارد در اين شعر آمده است.

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>