پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤

وقتی به تو می انديشم

 

به ماريا

 

ترا با ایمانم تماشا کردم

ترا با نگاهم شنیدم

و با سکوتم با تو حرف زدم

 

هنوز زیاد دیر نشده است

هنوز بهار است

اما حس میکنم که عشقم به کهنه گی اش رسیده است

 

آن لحظه را از یاد نخواهم برد

که من در قهوه چشمانت غرق شده بودم

و تو در نشئه چای سیاه که بوی آرامش داشت

 

هنوز زیاد دیر نشده است

هنوز چشمهایم باز اند

و هنوز صداقت گامهایت را باور دارم

 

پرده را باد میزند

و خیالاتم را در پشت پنجره پر پر میکند

با همه پنجره ها آشنا هستم

در پشت همین پنجره ها از دیرباز ترا میجستم

از لای همین پنجره ها با تو حرف میزدم

 

سنگ ها را باید برداشت

سنگ ها را باید کنار گذاشت

تا راه برای شاد زیستن هموار شود

سنگ های بزرگ را من و تو برداشته ایم

سنگهایی را که سنگر شده بودند

 

وقتی به تو می اندیشم

«باران» به یادم میآید

نه تنها برای این که انگاره عشق است

و نه تنها برای این که یادواره گریه های توست

بیشتر برای این که پایان « دریا» است

 

بیا تا مثل باران آغاز شویم

و بگذار تا مثل دریا پایان بیابیم، که دریا را پایانی نیست.

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤

مثل یک دیدار

 

 به ماريا

 

 مثل دریا میسرایی، مثل گل وا میشوی

 مثل شب از انزوای خویش پیدا میشوی

 مثل عطر از باغ میآیی و مانند درخت

 روبروی خلوت شاعر شگوفا میشوی

 مثل یک دیدار رؤیایی کنار آیینه

 در نگاه خویشتن غرق تماشا میشوی

 مثل بیتابی من، مثل عذاب انتظار

 لحظه لحظه با غزل، با عشق معنا میشوی

 گاهگاهی مثل یک هذیان بر بالین خواب

 در تب تکرار یک دیدار برپا میشوی

 آب میآید به رقص و موج میخواند غزل

 تا که در آیینه دریا فریبا میشوی

 دیگر از مردن نمیترسم که بر بالین مرگ

 بر من اعجاز نفسهای مسیحا میشوی

 مثل کوهی، بی سر و بی انتها، اما کنون

 در دل این شاعر بی خویشتن جا میشوی

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>