پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳

اورنگ و آبگينه

 

اورنگ و آبگينة فردا مکدر است

بر شعر ما زمينة فردا مکدر است

خورشيد از دريچه هويدا نشد، دريغ

صدبار شب به سر شد و فردا نشد، دريغ

دردي که بر نجابت تصوير بار بود

تقدير تلخ آينه بود وغبار بود

اين نسل آرزوي سلاح و تفنگ داشت

اما ميان مشت گره خورده سنگ داشت

اين نسل هرچه از هوس و اعتماد گفت

گويا تمام قصة خود را به باد گفت

اين نسل هرچه روزنه پاييد، تار يافت

خود را سفير ممتد يک انتظار يافت

اين نسل، نسل خفتة بيدار، نسل درد

بر ساية شکستة ديروز تکيه کرد

بر دوش، با صلابت ممتد صليب برد

جامي و جامه يي ز شقايق نصيب برد

اين نسل قطره قطره نوشيد خويش را

فريادواره گشت و نيوشيد خويش را

ما را اسير هالة اندوه ديد و رفت

شايد خدا هم از من و دنيا بريد و رفت

 

اي مشعل نمردة باور کجاستي؟

اي کشت آب خوردة باور کجاستي؟

ای زخم، زخم کهنة شلاقهای باد

بر پشت و روی و گردة باور کجاستی؟

ای طرح بادبردة من - طرح یک چراغ-

ای طرح باد بردة باور کجاستی؟

 

اینک بیا، ببینمت ای شبچراغ من

ای سینه سپرده من، قلب داغ من

اینک بیا که خاطره ات را شکسته اند

آزادی ترا به درختی ببسته اند

اینک قوام حادثه سنگ صبور تست

اینک تنور داغ، تنور غرور تست

اینک پناهگاه، شعار حماسه است

پنهانگاه، گرد و غبار حماسه است

اینک نیام حادثه خاموشی من است

انگیزه شکست، فراموشی من است

اینک قبای حوصله ام در گرفته است

آزادی ام زمینه دیگر گرفته است

عشقم میان هاله مسلول، من خموش

آزادی ام سلاله مسلول، من خموش

 

صد بار شب به سر شد و فردا نشد، دریغ

خورشید از دریچه هویدا نشد، دریغ

صد گونه عشق آمد و صد جا بهار شد

یک غنچه در زمین خدا وا نشد، دریغ

صد بار آب و آیینه شد مصحف درخت

اما بهار، اینهمه زیبا نشد، دریغ

صد بار ابر آمد و صدبار برف شد

شریان خشک دهکده دریا نشد، دریغ

صد بار صبر بهمن و اسفند سر رسید

اما بهار محو تماشا نشد، دریغ

 

ما را اسیر هالة اندوه دید و رفت

شاید خدا هم از من و دنیا برید و رفت

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳

جنگل

 

دوستان عزيز! نميدانم داستان کوتاه در صفحات پرشين بلاگ چقدر قابل پذيرش خواهد بود.

 

جنگل

احساس سراسيمه يي مرا از جايم جنباند. برخاستم و تمام ذهنم را براي مدد فراخواندم. ميدانستم که بيشتر از ده دقيقه راه نيست تا جنگلي که بايد بروم و خود را از ناراحتيي که تمام شب مرا ميآزرد نجات دهم. احساس سراسيمه به تنهايي عمل نميکرد و معلوم بود که قدرتي بزرگتر از خودش را نيز با خود دارد. واهمه يي مرا در خود فرو برده بود و به آساني قادر به درک خود نبودم. تصميم نداشتم بدون اين که صاحب خانه را آگاه سازم، از خانه اش خارج شوم. اين درد به بزرگي يک کوه خود را مينماياند. دو روز قبل به اين شهر آمده بودم و ميخواستم زود برگردم. ناگزير بودم شبها را در خانة دوستم سپري کنم. منتظر بودم تا دوستم که صاحب خانه است از درب ديگر وارد شود و من زمينه يي بيابم تا از خانه خارج شوم. صبح زود به پدرم گفتم که شايد راه بند شود و من نتوانم زود برگردم. مادرم کاسه يي از آب را در قفايم ريخت و ميدانستم که چه احساسي دارد. احساسي که من هرگز نميتوانستم آن را تجربه کنم. در نگاه پدرم هم يک غم نهفته بود. شايد ميفهميد که اين سفر، سفر به گذشته، به چند سال قبل است.. دوستم از در وارد شد و من از جايم جهيدم و گفتم که بايد بيرون بروم. باران ميباريد. اولين روزهاي ماه حمل بود. دوستم گفت:

- کجا ميخواهي بروي؟

به طرف جنگل اشاره کردم. جنگل باران ميخورد و خود را از طراوت ميانباشت. دوستم گفت که منتظرش باشم و خواست به خانه داخل شود. گفتم که به سوي جنگل ميروم و به دنبالم بيايد. نميتوانستم منتظر برگشت دوستم بمانم. از دور جنگل را ديدم و براي رسيدن به آن عجله کردم. اين عجله در نهادم وجود داشت، اما گامهايم ياراي تعجيل را نداشتند. نميتوانستم به سرعت بروم. رخوت هم نداشتم، اما بايد آهسته و شکيبا گام برميداشتم. با جنگل از چندين سال قبل آشنا بودم. در آن زمان گذشتن از ميان جنگل کار دشواري بود. هيولايي در جنگل خفته بود که هرآن منتظر عبور کسي از ميان جنگل بود. به اين انتظار فرساينده اعتياد پيدا کرده بود. مردم ديگر ميدانستند که نبايد به سوي جنگل بروند. کودکان را هم نميگذاشتند که به جنگل نزديک شوند.

در موتر نشستم. پيرمردي در کنارم نشسته بود که چندان اهل حرف و قصه نبود. ميخواست سفرش را به خاموشي سپري کند. در راه دانستم که با راننده يي که ما را به مقصد ميرساند، آشنايي دارد. راننده گاهي از او سؤالاتي ميکرد که روايت از آشنايي عميق شان مينمود. راننده ميگفت که شايد در يکي دوماه ديگر راه بند شود. ميگفت زماني که برفها آب شوند، آب در درياها زياد ميشود و پلهايي را که موقتاً به روي درياها در کنار پلهاي تخريب شده بسته اند، ميپوشاند. ميگفت که موترش بار سنگين را حمل کرده نميتواند. ميگفت که ديروز از همين راه آمده است و از برفکوچي نجات يافته است. آفتاب در حال گرم شدن بود. معلوم بود که راننده با وجود شهامت فراوانش از برفکوچ ميترسيد. از برفکوچ قصه هاي وحشتناکي به ياد داشت که بيشتر شان را از حکايتهاي پدرش به خاطر سپرده بود.

به جنگل نزديک ميشدم اما احساس ميکردم که جنگل مانند کوهي که نزديک مينمايد ولي از آدمي فاصلة زيادي دارد، مرا ميفريبد. جنگل دور ميشد و ناگزير بودم تا در آغوش عطر باران خوردة آن خود را برسانم و آرامش خود را بازيابم. باران بود و گل و لاي راه به سوي جنگل را انباشته بود. بايد کمي دقت ميکردم تا پايم نلغزد و نيفتم. گاهي به مشکل تعادل خود را حفظ ميکردم. جنگل دور ميشد و من آرزو داشتم که به زودي به داخل جنگل برسم. راه تا جنگل را چند بار ديگر هم پيموده بودم، اما در آن زمان اين قدر راه طولاني نبود.

درختان در هاله يي که از ريزش باران ايجاد شده بود، فرو رفته بودند. از دور پيرمردي را ديدم که جنگل را ميپاييد تا مبادا کسي حيوانات خود را داخل جنگل رها کند. در ميان جنگل قسمتي از درختان را قطع کرده بودند . چمن زيبايي ساخته بودند که تفريحگاه خوبي محسوب ميشد؛ محلي در کنار دريا محاط با درختاني که چندي بعد سبز ميشدند و زيبايي خيره کننده يي مييافتند.

سالنگ زيبا بود. برفها آهسته آهسته آب ميشدند و به دريا ميپيوستند. پيرمرد در قسمتي از راه به زني که در زير چادري در کنارش نشسته بود چيزي گفت که من ندانستم. معلوم بود که حرفهاي پيرمرد حس کنجکاوي در زن را برانگيخت که زن براي ديدن چيزي در بيرون از سوراخهاي ريز چادري تقلا کرد. مرد به موتر باربري کاماز اشاره کرد و زن هم به گونة تحسين آميزي به سوي موتر کاماز ديد. به زودي معلوم شد که کاماز متعلق به اين پيرمرد است و رانندة آن هم پسر اين پيرمرد. اين را از سؤالي که راننده از پيرمرد پرسيد، دريافتم:

- قاسم حالي هم ده کاماز خود اس؟

پيرمرد با فخر رو به راننده کرد و در حالي که از اين تصادف راضي بود، گفت:

- دلش بود که موتره بفروشه، نماندمش...

 

جنگل هنوز هم مرا ميآزرد. با تلاش پيروزمندانه يي در پي فرار از من بود. جنگل برايم به رؤيايي افسانه يي بدل شده بود. براي رسيدن به آن تقلا داشتم، ولي خيلي عذاب بايد ميکشيدم تا به آن برسم... بالاخره به جنگل نزديک شدم. به عقب نگريستم. دوستم از دور معلوم ميشد. او هم براي رسيدن به جنگل در تقلا بود. زمان زيادي بايد طول ميکشيد تا به جنگل ميرسيد. دقيقه هاي خيلي طولاني را بايد پشت سر ميگذاشت تا به جنگل وصل ميشد.  رويم را به سوي جنگل برگشتاندم. جنگل در نزديکي من قرار داشت. عجله داشتم. احساس سراسيمه قوت ميگرفت و من بايد در عين عجله به سرعت خود نميافزودم. زمين زير پايم را باران تر ساخته بود و افزايش سرعت من احياناً باعث سقوطم ميشد. بايد آهسته گام برميداشتم. يادم آمد که دوستم نيز در يک شام به چنين احساسي دست يافته بود. او هم ميخواست تا به پناهگاهي برسد. من عجله نداشتم اما او مرا واميداشت تا در کنارش به سرعت گام بردارم. من بايد او را به جاي امن تري رهنمايي ميکردم تا به اين احساس سراسيمه اش پايان دهد. من عجله نداشتم اما او مرا با خود ميکشاند. از خيابان عبور کرديم. چراغهاي موتري به روي مان افتاد و من در روشني نور چراغها ديدم که سيماي دوستم تغيير کرده است. سيمايش به سيماي مريضي ميماند که به سوي اتاق عمل ميبرندش و او در ميان واهمة عمل و شادي رفع درد خود را گم کرده است. گمان کردم که  دوستم راه درازي را براي رسيدن به من طي کرده است. اما در آن شام بايد به محلي دست مييافت که احساس سراسيمه اش را دفن ميکرد.

به جنگل رسيدم. در آغاز جنگل توقف نکردم بلکه با همان عجله به متن جنگل شتافتم. جنگل براي عبور راههاي مشخصي نداشت و بايد از بالاي شاخه هاي ضعيف درختان که در اطراف پراکنده افتاده بودند، عبور ميکردم. در محلي رسيدم که برايم حکم مرکز جنگل را پيدا کرد. به اطرافم نظر افگندم، همه جا را يکسان يافتم. چارطرفم را درختان پوشانده بودند. به يادم آمد که دوستم در آن شام به تاريکي پناه برده بود. به جايي رسيده بود که سه طرفش تاريکي و طرف ديگرش هم ديوار فروريخته يي بود که آن هم در متن تاريکي خود را گم کرده بود. درختان را پاييدم. جنبنده يي در نظرم نيامد. خيالم راحت شد و حال بايد خود را از اين احساس سراسيمه رها ميکردم. در کناري نشستم. هراس مرموزي مرا پيچاند. به ياد هيولايي افتادم که چند سال قبل در اين جنگل حکومت ميکرد و به هيچ انساني حق عبور از اينجا را نميداد. احساس کردم که جنگل همانگونه که از من دور ميرفت، به چند سال گذشته اش برميگشت. به دوراني برميگشت که هيولايي در آن حکومت ميراند و هيچ انساني حق عبور از آنجا را نداشت. پيرمردي که چند لحظه قبل مراقب بود تا حيواني به جنگل وارد نشود، فرياد زد:

-  هو...ي او بچه.... گواي ته اي سو نيار... ببر شان از ايجه... دور شان کو...

از صداي پيرمرد ترسيدم. فکر کردم که بالاي من صدا ميزند. بعد دانستم که مخاطب پيرمرد شخص ديگري است که ميخواهد حيواناتش را براي چريدن به اين جنگل وارد کند. دانستم با وجودي که پيرمرد ورود مرا به سوي جنگل ديده، مخالفت نکرده است. شايد روزي پيرمرد هم با چنان احساس سراسيمه يي مواجه بوده است و براي خود پناهگاه ميجسته است.

احساس واهمه دست از سرم برنميداشت. ميپنداشتم که جنگل در حرکت است. در حرکت به سوي چند سال قبل. به زماني که هيولايي در اين جنگل حکومت ميراند و هيچ انساني جرأت عبور از اينجا را نداشت. سراسيمه به اطرافم ديدم. در حالتي ميان هراس و جسارت قرار داشتم و مانند پوليسي که در ميان گروهي از دزدان گير آمده باشد و بخواهد ترس خود را ميان يونيفورم پوليسي خود پنهان نگهدارد، ترس خود را ميپوشاندم و با عجله سر خود را به اطراف ميچرخاندم تا مگر جنبنده يي را ببينم. احساس ميکردم که کسي از ميان درختان به سويم مينگرد و به وقاحت من ميخندد. اين حس مرا آزار ميداد. ميخواستم نگاههاي پنهاني را که به من دوخته شده بودند، دريابم. به نقطه هاي مختلفي در ميان شاخه هاي درختان خيره ميشدم. بايد عجله ميکردم تا سراسيمه گي ام پايان يابد و از اين ترس پنهاني نجات يابم. باران ميباريد و من رطوبتي را که از لاي جاکتم به پايان، به طرف بدنم نفوذ ميکرد، احساس ميکردم. گاهي ميپنداشتم که دستي در بالاي سرم قرار دارد و به مجرد اين که سر پا بايستم مرا با خود برميدارد و به جنگلي ميبرد که هيولايي چند سال قبل در آن حکومت ميراند و هيچ انساني جرأت عبور از آنجا را نداشت. من در متن همان جنگل قرار داشتم. جنگلي که چند سال با آن هيولا فاصله داشت اما تا هنوز هيبت حاکميت آن هيولا را در خود حفظ کرده بود.

احساس ترس مرا ميآزرد. نميتوانستم به راحتي در آن جنگل بمانم. بايد اطرافم را جستجو ميکردم تا مگر بتوانم به آن چشمهايي که مرا پنهاني نظارت ميکند، دست يابم. اين ترس آهسته آهسته توجيه اصلي آمدنم را به سوي جنگل از من ميربود. ترس عجيبي بود. ميخواستم با همان عجله که به جنگل آمده ام، برگردم و از جنگل دور شوم.

 

پيرمرد از لاي خريطة پلاستيکي نان خشکي را درآورد و لقمه يي از آن را به دهان گذاشت. مقداري هم براي من تعارف کرد، اما من زماني متوجه اين تعارف صميمانة پيرمرد شده بودم که پيرمرد دست پر از نان را براي مدت زيادي به سويم نگهداشته بود و حالا بايد دستش را به طرف خود ميکشيد. من براي اين که غفلت خود را توجيه کرده باشم، يک محبت زودگذر از او در دل گرفتم. مرد مهرباني بود، اما ميدانستم که زود فراموشم ميشود. سفرم چندان خاطره آفرين نبود. قصه هاي پيرمرد که در کمال صميميت بيان ميشدند، انگيزه يي براي ماندگار شدن در ذهنم نميتوانستند ايجاد کنند. تنها زماني که از کنار پلهاي تخريب شده ميگذشتيم، پيرمرد تلاش ميکرد که رنج عظيمي را که از اين ويرانيها به دل دارد، ابراز کند. ميخواست دردش را بزرگتر از آنچه که در نهادش وجود داشت، جلوه دهد. به يادم آمد که موقع صرف چاي صبح، پيرمرد فقط يک قرص نان را با کمي چاي خورده بود. زني که خود را در چادري پوشانده بود و همراه او بود، همانطور گرسنه گي ميکشيد. يادم آمد که پيرمرد در آغاز سفر با صداي آهسته يي که شرم در آن نهفته بود، از من پرسيده بود که کرايه چند است. در دروازة جنوبي سالنگ بايد انتظار باز شدن راه را ميکشيديم. موترهاي زيادي را توقف داده بودند. مردم از موترهاي شان بيرون ريخته بودند و در کنار سرک به کوههاي پر از برف سالنگ چشم دوخته بودند. کساني هم در بالاي برفها تا دور دور ميرفتند و براي خود پناهگامي ميجستند. از بيرون نگاهم به همان زن افتاد که همراه پيرمرد بود. لباس گرانقيمتي را از لاي لباسهايش درآورده بود و به تماشاي آن مشغول بود.

عده يي از مردم سراسيمه به سوي پناهگاههايي ميرفتند که به وسيلة راههاي باريکي بر روي برف از کناره هاي جاده جدا ميشدند. راننده با عده يي ديگر از راننده ها که دوستانش بودند، سرگرم شوخي بود. پيرمرد رو به آفتاب به چوکيي که زماني متعلق به يک موتر نظامي بود، تکيه داده بود. پيرمرد يکبار ديگر از من پرسيد که کرايه چند است. نميدانم کلماتم در لاي چه لحني خود را پنهان کرده بودند که پيرمرد پس از اين که براي بار دوم مقدار کرايه را از من شنيد، با ناباوري به سويم ديد. آرزو داشت تا براي اثبات حقانيت حرفهايم سوگند ياد کنم.

چشمم به موتر افتاد. لباس قيمتي در دستهاي زن ديده نميشد. لابد زن پس از اين که رضايت يا پشيماني خود را از خريد چنين لباسي به کمال رسانده بود، آن را سر جايش گذاشته بود. صورت زن با چادري پوشانده شده بود و من نميتوانستم از سيمايش به ميزان خوشي يا غمش پي ببرم.

جنگل حس وحشت را هرآن در وجودم قوي ميساخت. درختها در هيئت موجودات چشمداري درآمده بودند که مرا نظاره ميکردند. نميتوانستم براي مدتي از جايم بجنبم. ميترسيدم که بلايي دور از انتظار بر سرم نازل شود. درختها قد ميکشيدند و مانند سقفي جنگل را ميپوشاندند. اوايل صبح بود، اما جنگل به سوي تاريکي در سير بود. هواي باراني و ترس نهفته در جنگل وسوسة ماندن در جنگل را از وجودم ميزدود. ميخواستم برخيزم، اما احساس کردم که همان تأني و طمأنينه که در هنگام آمدن به سوي جنگل مرا فراگرفته بود، تا هنوز زايل نشده است. کم کم باور ميکردم که اين احساس قوي نيز شده است. شاخه ها در اثر ريزش باران تکان ميخوردند و مرا در ترس عجيبي غرق ميکردند. ميدانستم که لرزش شاخه ها و برگها از شدت ريزش باران است، اما در هر نوبت بايد اين يقين را به خودم تلقين ميکردم.

گاهي ريشه هاي اين ترس چنان در وجودم قوت ميگرفت که لغزش عرق سردي را در مهره هاي ستون فقراتم احساس ميکردم. به صورت شتابنده يي در ميان ترس و شجاعت در سير بودم. البته خون يک شجاعت تصنعي را که خيلي زود زايل شدني بود، در شريانهاي ترس آلود خود جاري ميساختم. هرآن انتظار حملة موجودي را داشتم که مرا بربايد و به عقب، به چند سال قبل ببرد. آنگاه در ميان تاريکي درختان درخشش دشنه يي را به چشمهايم برساند.

به يکباره گي وضع  عجيبي پيش آمد. حال بايد به نجات خود فکر ميکردم. بايد راهي براي پنهان ساختن خود ميجستم. کسي به سويم ميآمد. صداي گامهايش را ميشنيدم. با آهسته گي قدم ميگذاشت. انگار ميخواست مرا بترساند. شايد هم مانند من ميخواست سراسيمه گي و پريشاني خود را در اين جنگل دفن کند. اما چرا به سوي من ميآمد؟ اين سوال را در کوتاه ترين زمان ممکن از خود پرسيدم و خواستم برايش در کمترين فرصت، قبل از آن که صداي گامها را در جلو چشمانم احساس کنم، جواب بيابم. نميخواستم غافلگير شوم. بايد چاره يي براي دفع خطر بيابم. از جايم جنبيدم. احساس کردم که هنوز هم نيرويي مرا از ايستادن باز ميدارد. دانستم که انگيزه آمدنم به جنگل، پس از شنيدن صداي گامها قوت بيشتر گرفته است. دلم ميخواست اسلحه داشته باشم. دلم خواست بعد از اين براي هميشه يک اسلحه کمري با خود حمل کنم. به يادم آمد که دوستم نيز در يک شام تاريک، پناهگاه ميجست. او هم اسلحه نداشت، اما فرق ميان حالت من و او در اين بود که او از صداي گامهاي کسي که به سويش ميآمد، هراس نداشت. او در متن جنگل نبود. او در جنگلي که چند سال قبل در آن هيولايي به سر ميبرد، قرار نداشت. دلم شد يکبار فرياد بزنم. ديدم در اين جنگل فرياد جايي را نميگيرد. به پيرامونم نگريستم. ميخواستم وسيله يي که با آن بتوانم از خود دفاع کنم، بيابم. صداي گامها نزديک شد. نزديکتر شد و ديگر احساس کردم که اين صدا در ده متري من در عقب درختان پنهان مانده است. يکباره از هيبت صدايي تکان خوردم. صاحب صداي گامها فرياد زد:

- کجا رفتي؟

اوه. ديگر نزديک بود گريه کنم. او مرا ميجست و از من ميپرسيد که در کجا هستم. دلم فروريخت. نفهميدم چرا بايد مرا تعقيب کند. بار ديگر بلندتر صدا کرد:

- چي شدي عبدل؟

از شنيدن اين صدا ديگر کاملاً خود را باختم. او نام مرا هم ميدانست. مرا با نام صدا ميکرد. انگار از مدتي طولاني در تعقيب من بوده و  حالا فرصت برايش دست داده است. از خود پرسيدم: چي ميخواهد با تو بکند؟ ميخواهد بکشدت؟ جوابي نيافتم. قبلاً به اين نتيجه رسيده بودم که او محض براي ترساندن من به اينجا نيامده است. جرأت جواب دادن به سوالش را نداشتم. گلويم خشک شده بود. ديگر سردي قطره هاي باران را که بر پشتم فرود ميآمدند و آهسته آهسته از لاي جاکتم به روي ستون فقراتم نفوذ ميکردند، احساس نميکردم. ترسيده بودم. سخت ترسيده بودم. خود را باخته بودم. سراسيمه گي ام را فراموش کردم. فراموش کردم که در چه وضعيتي هستم. احساس کردم که آن هيولا پس از چند سال، بار ديگر تنها حکمرواي اين جنگل شده است. صدا بار ديگر بلندتر شد:

- او بچه نمرده باشي!

او از مردن حرف ميزد، لابد من به مرگ نزديک شده بودم. ميخواست مطمين شود که کسي ديگر مرا نکشته است و اين تنها حق اوست که با دستانش مرا خفه کند. شايد هم با گلوله يي مرا به آن دنيا بفرستد. او مرا مانند دوست نزديکش صدا ميزد. لابد ميخواست خيلي دوستانه به زنده گي من خاتمه بخشد. لحن صدايش دوستانه شده بود. با مهرباني مرا صدا ميکرد. او نميخواست من مرده باشم. اين را از فحواي کلامش فهميدم.

جنگل تکان ميخورد. صداي باران کم کم جنگل را در بر ميگرفت. شاخه هاي نوپاي بهاري درختان از سرما ميلرزيدند. قطرات باران بر پشتم فرود ميآمدند و از لاي جاکتم به ستون فقراتم نفوذ ميکردند. سردي قطرات باران فراموشم شده بود. صداي گامها در ده متري من گم شد. کسي که به طرف من ميآمد در همانجا ايستاده بود و مرا صدا ميزد. تصور کردم که در لاي شاخه ها در جستجوي من است. درختان را ميپايد تا مرا بيابد. چشمهاي تيزبينش سايه مرا ميپاييدند. گامها دوباره به حرکت درآمدند. ترس مرا در خود پيچانده بود. گامها در اطراف درختان دور زدند و آهسته آهسته از من دور شدند. صداي صاحب گامها را دوباره شنيدم:

- کجا هستي؟ خلاص که شدي به طرف چشمه بيا. مه اونجه منتظر هستم...

اينبار صدا آشنا بود. خيلي آشنا. تصور کردم که صدا از دوستم است. دوستي که من در خانه اش به سر ميبردم. او هم براي رسيدن به جنگل عجله داشت و حالا رسيده بود. شايد از رسيدن به جنگل خيلي ذوقزده شده بود. من هم در آغاز رسيدن به جنگل احساس مشابهي داشتم. ترس به يکباره گي از وجودم گريخت. احساس شجاعت کردم و خود را در پناه حمايت دوستم يافتم.

باران ميباريد و پرنده ها خاموش بودند. تنها صداي ساکت جنگل را ميشنيدم. صدايي که شبيه صدا نبود. صداي نجواي خاموش درختان بود، و شايد هم صداي نوازش باران. از جايم برخاستم. به سوي چشمه راه افتادم. يکبار براي اين که نلغزم، از تنة درختي محکم گرفتم. دستم به مادة ليز و چسبناکي گير آمد که از تنة درختي بيرون زده بود. احساس کردم نيرويي در درخت و در آن مادة چسبناک نهفته است که دست مرا رها نميکند. خود را رهانيدم و با عجله به سوي چشمه شتافتم.

دشت کيله گي سبز ميزد. تپه هايي که در مسير دوشي – پلخمري واقع شده بودند، همه حريري از سبزه بر تن داشتند. نگاهم به پيرمرد افتاد. لبهاي پيرمرد بد رقم کشال شده بودند و سرش به صورت نامتعادل از گردنش آويزان بود و بالا و پايين ميرفت.. چشمهاي پيرمرد بسته بود و خواب خوشي او را ربوده بود. زني که کنار پيرمرد نشسته بود، از لاي سوراخهاي ريز چادري بيرون را مينگريست. مردي که در جلو نشسته بود، سرش را به متکاي چوکي موتر گذاشته بود و به خواب رفته بود. راننده فرمان موتر را سخت محکم گرفته بود و موتر را به سرعت سرسام آوري به جلو ميراند. سرک هموار بود و مستقيم و ازدحام موتر هم نبود. راننده خيالش راحت بود و اين يگانه جاده يي بود که او بايد غريزة تيزراني اش را در آن آب ميکرد.

آب چشمه گل آلود بود. دست و رويم را آب زدم و با دوستم دوباره به سوي خانه اش راه افتادم. دوستم سر سخن آمده بود و پي هم حرف ميزد. من در ياد جنگل فرو رفته بودم. به عقب نگريستم، جنگل منظرة زيبايي داشت. در هنگام رفتن به سوي جنگل به اين زيبايي خيره کنندة جنگل توجه نکرده بودم. دوستم پيهم حرف ميزد و من هر آن به عقب، به سوي جنگل نگاه ميکردم. صداي دوستم را ميشنيدم، اما حرفها و کلماتش را نميفهميدم. در بالاي پل که رسيدم، يکبار ايستادم و دوستم بدون اين که متوجه توقف نا به هنگام من شده باشد، همانطور حرف زنان به جلو ميرفت. از بالاي پل جنگل را نگريستم. دوستم دورتر از من ايستاد و چيزي گفت که من نفهميدم. احساس کردم که هنوز هم اشتياق عجيبي براي بازگشتن به سوي جنگل در من وجود دارد.

 

پايان

کابل، خيرخانه

جوزاي   ۱۳۸۳

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>