پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳

همسایه

 

مرا میخاست در اشکم غریق رود، همسایه

طلسمِ تلخِ دنیای تبسم بود، همسایه

من و مام من و پایانه یی از درد، از دوری

و از ناباوری در هاله یی از دود، همسایه

خیالم را خودم بر انتحاری سرد بخشودم

که خونم را به متن کوچه میبخشود، همسایه

ز بس در انزوا چونان صبور سنگ افتادم

مرا میبست در شبکوچة مفقود، همسایه

پناه تشنه گیهای بلندم - آب- را باری

به دست زعفرانِ زهر میآلود همسایه

ببین! دشمن شدن یا دوست بودن را هویدا کن

نه آنک دیر، همسایه! نه اینک زود، همسایه!

 

ترا میگویم، اما تا هنوز از باورم دور است

ازین قطب موافق تا ابد بدرود، همسایه!

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳

ماجرای غربت

 

«ماجرای غربت» زبان حال من و عده ديگری است که زمانی  در روی زمين خدا زمينه نمييافتيم و با آن هم ميکوشيديم که در غربتکده های اين دنيا هويت خود را پاسداری کنيم. سال ۱۳۷۶ خورشيدی اولين سالی بود که راهی شهر کراچی پاکستان شده بودم...  تازه ارزش آن يک وجب خاک را که وطن ميناميدند اش، درمييافتم.

 

امشب اينجا از خيال خويش صحبت ميكنم

از زمستان زوال خويش صحبت ميكنم

اشكهايم را به زخم خويش مرهم ميزنم

از پريشانى حال خويش صحبت ميكنم

آنك آنجا از مذاب عشق حرفى داشتم

اينك اينجا از ملال خويش صحبت ميكنم

چارســويم ابتـذال تلـخ ايوان سـكوت

تا به كى از ابتذال خويش صحبت ميكنم؟

دیگر اینجا در کویر داغ منزل کرده ام

همچو برف از انحلال خویش صحبت میکنم

شايد آنجا بازگردم... شايد آنجا... اى خدا!

از تمناى محال خويش صحبت ميكنم

                                                            ۱۳۷۶ خورشيدى

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


پنجشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸۳

آوار آتش

 

آوار آتش 

شب است و هرطرف پندار آتش

به هرسو آتش و آوار آتش

به هركنج خيابان بى پناهى

به هركوى و كمر ديوار آتش

 

کسی در پشت در...

ميان چشم شب سرما نشسته

و ظلمت سخت بى پروا نشسته

تمام شب كنار انتظارى

كسى در پشت در تنها نشسته

 

اهورايى...

نشسته شهر و جنگى روبرويش

كمانى و خدنگى روبرويش

و زير سايهء ناژوى ماتم

اهورايي، تفنگى روبرويش

 

نه ديدار تو...

نه آوايى ز موسيقار لبخند

نه بارانى كه آرد بار لبخند

نه موسيقى و نه شعر و ترانه

نه ديدار تو، نى ديدار لبخند

 

زمستان

زمستان است و طوفان ميسرايد

ز فصل سرد عصيان ميسرايد

و مردی شعرهای عاشقی را

به زير تيرباران ميسرايد

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>