پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

چونان حريقی سرد

 

از ديرگاه، از خويش

چونان حريقی سرد

دود سپيدي را به تصاعد نشسته ام

 

 ***

ملالت

در هيئت يک دلتنگی در تداوم

در ربوده ست

تنهاييم را

 

دردم باز سنگين شد

آنگاه که

غبار قباحتی طولانی ،

                        - در طرح انگاره يی هميشه -

تقديس الاهة نياکانم را

                        در بر گرفت

و خانه ام

چونان معبدی متروک

                        بی عبادت ماند

و سنگيتر

آنگاه

که هيچکس درد سنگينم را

                                    برنتابيد

دانستم

اين زجر

در ضيافتی نا بهنگام ، با دستان ميزبانی شياد

در قبالة مان درآورده شد

اين زجر

چونان طرح سيمانی ساری

سنگ خواهد شد

                        يا سنگر

 

 ***

شب نيز فرارسيد

و من

            - پيوسته خسته -

سگرت و چای از کسی خواهم تمنا کرد

با آنکه ميدانم

سگرت قبل از آن که خود بسوزد

                                    مرا ميسوزد

و نفسهای سوخته چای

نابدر کرده خسته گی ام را

                        عينکم را مکدر ميسازد

 

امروز اين چنين خسته

اين چنين دلتنگ

در انديشة فردا

با آنکه ميدانم

فردا نيز

            آوار معبدی متروک را

بر خسته گی شانه هايم زخمی عميق خواهم داشت

 

 ***

از ديرگاه از خويش

چونان حريقی سرد

دود سپيدی را

            به تصاعد نشسته ام

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

يک شب از تبعيد

 

«يک شب از تبعيد» که در واقع عنوان همين نوشته پايينی ميباشد، نام نخستين مجموعه شعری من نيز است. اين شعر مربوط به روزگاری است که دستهای زيادی برای قطع درختان «شمالي» من تبر شده بودند...

 

امشب اينجا نفس باد سخن ميچيند

از هبوط تب فرياد سخن ميچيند

امشب از باغچه ها بوى دگر ميآيد

سهره بر شاخ شب از سوى خطر ميآيد

امشب افسانهء درد است، هواى كوچ است

نفس باغچه سرد است، هواى كوچ است

امشب اين شاخچه را ميشكند باد، مخند!

قد برافراز در آيينهء فرياد، مخند!

امشب آوازهء دام و قفسى ميآيد

خبر از باور اندوه كسى ميآيد

چارسو حادثه در هالهء تدبير شماست

وقت از خاك برآوردن شمشير شماست

o

امشب اين قافله از مرز جنون آمده است

ماه در متن شب آغشته به خون آمده است

آنكه ميآيد از آنسوى كنيز در كيست؟

پيشمرگ غضب آختهء سنگر كيست؟

بادها هرزه تر از پار به در ميكوبند

باغ را مشت به پهلو و به سر ميكوبند

اينك اين باغچه دروازهء بازى دارد

طفل همسايهء ما دست درازى دارد

غم سرما به سر باغچه چادر زده است

سقفى از كركس و از زاغ پديد آمده است

تحفه بر گسترهء روز جفا ميآرند

طبل پيروزى شب را به صدا ميآرند

هاى، اى مشت پُر از باد! زبون خواهى شد

در تل قرمز اين كوه نگون خواهى شد

o

بنويس از غم اين باغچه بارى بنويس!

شعر اگر در نفست نيست، شعارى بنويس!

                                                 

                                                            ۱۳۷۹ خورشيدى

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نعش تبسم

 

سکوت آسمان و آه صحرا را تو ميفهمی

شكيب كوه را، غوغاى دريا را تو ميفهمى

شب است و هيچكس آيين فردا را نميفهمد

ولى آيينه هاى دست فردا را تو ميفهمى

براى هردلى از جنس ترديد و سلام سرد

زبان گــرم تلقيــن تمنا را تو ميفهمى

كسى از دوش لب ميافگند نعش تبسم را

و در لبخند او معناى سودا را تو ميفهمى

نفوس مرده يى در جاده ها آواره در گردش

چه بايد كرد؟ آيا اين معما را تو ميفهمى؟

و حالا خوب ميفهمم كه در عشقت شگردى است

غم ديوانهء بى دست و بى پا را تو ميفهمى

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>