پرویز کاوه 

 

خانه
بایگانی نوشته ها

پست الكترونيك


لوگو

 


غزل امروز افغانستان

سمیع حامد
محمد کاظم کاظمی
محمد شریف سعیدی
سنجر سهیل
منیژه باختری
فردا
فانوس

طراحی

 

 

یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩٠

سه نقطه

 

 کنارش می نشینی و چه زیبا می شود دریا

غمش را می خروشد تا که دریا می شود دریا

کنارش می نشینی و سرش را سنگ می کوبد

چنان سر می ستیزد تا که رسوا می شود دریا

و عکست تا که می افتد به روی آب، از حسرت

دلش می ریزد و غرق تماشا می شود دریا

 

کنار آب جاری، یک طرف تو، سوی دیگر من

بدش می آیم و در شور و غوغا می شود دریا

کنار آب جاری، نامه یی با متن... (سه نقطه)

تو می فهمی و از غم ناشکیبا می شود دریا

نگاهم غرق در آنسوی دریا، در نگاه تو

حسادت می نماید، غصه اش وا می شود دریا

دلش آخر نگاه عاشقم را بر نمی تابد

مرا می بلعد و... تنهای تنها می شود دریا

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸

بهشت

 

بهشت از دست رفت و عشق سنگین حوا کم شد

زمین سخت مملو از سکوت سرد آدم شد

 

من و مریم از آغاز شب آهنگ غزل کردیم

ولی پایان قصه ماجرا شد، غصه شد، غم شد

 

هوا ابری شد و در چشم مریم آب ساکت بود

خموشی بغض سنگین شد، خموشی درد پیهم شد

 

من و مریم تماشا می‏شدیم در متن آیینه

که سنگی آمد و تصویر درهم خورد، برهم شد

 

پس از قسمت شدن در متن آب و متن آیینه

تمام حرف‏ها آوار یک آه مسلم شد

 

پس از آمیزه‏ی باران و باد، آباد خواهم ماند؟

هوا از دود پر شد، آب هم آلوده با سم شد

 

غرور باد وحشی آمد و وا کرد روزن را

اتاقم سرد و سنگین و تهی از بوی مریم شد

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۸

زنده گی زندان یک زندانی هردم فراریست

 

آب، این آب از زمستانی ترین اندیشه جاریست

آفتاب، این آفتاب اندوه یک صبح بهاریست

 

این زمین سخت، اما مثل یک گمگشته در راه

مدتی شد از خلف های خودش در شرمساریست

 

این زمستان، این زمستان سپید از راه بن بست

تا رسیدن بر حریم باغ من در بی قراریست

 

عشق، آری عشق مثل اختلاط ماه و گمراه

بی سر و سامانی یک مرد را در پاسداریست

 

زنده گی، این زنده گی معنای بودن نیست دیگر

زنده گی زندان یک زندانی هردم فراریست

 

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧

عشق یعنی کار شاعر...

 

عشق یعنی درد آدم، عشق یعنی کار شاعر

عشق یعنی آخرین اندیشه در پندار شاعر

 

عشق یعنی یک تبسم در زمستانی ترین شب

عشق یعنی لحظه بارانی دیدار شاعر

 

عشق یعنی گم شدن در آرزوهای خیالی

عشق یعنی نغمه یی وارفته در گیتار شاعر

 

عشق یعنی باوری آکنده از بوی شقایق

عشق یعنی در خلود خسته گی ها یار شاعر

 

***

 

عشق یعنی ریسمانی و درختی پای برکه

عشق یعنی مرگ عاشق، عشق یعنی دار شاعر

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦

پُر شدم از آه ديگر

 

پُر شدم از آه دیگر، پُر شدم از سنگ دیگر

پُر شدم مانند یک گیتار از آهنگ دیگر

ساعت آخر شد، خبر تکرار یک بازی بی رنگ

آسمان مانند من مملو شد از نیرنگ دیگر

صلح من در ازدحام سرد این بن بست گم شد

کوچه رفت از خویشتن تا انزوای جنگ دیگر

برف بارید و زمستان وارد ویرانه ام شد

آسمان آیینه ام شد، تا بگیرم رنگ دیگر

مدتی شد سنگ در مشت و تبسم در گلویم

تا که این ساعت رسد بر انتها با زنگ دیگر

مدتی شد کفش هایم نیز تنهایم سپردند

مدتی شد مقصدی دارم: دو، سه فرسنگ دیگر

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦

یادواره یی از عاصی

 

هوای کوچ

نگاهش روز اول انزوای کوچ با خود داشت

میان سینه ی گرمش نوای کوچ با خود داشت

سلام دست هایش را به جیب سرد میبخشید

میان کفش های خسته پای کوچ با خود داشت

کلامش هدیه یی بر آب های تشنه میآورد

و شعرش خلوت آیینه سای کوچ با خود داشت

به روی شانه های خسته اش از دیر، از آغاز

عذاب زخم سنگین قبای کوچ با خود داشت

شهید هشتم اردیبهشت از خویش میفهمید

که این دریا دل از اول هوای کوچ با خود داشت

تلاطم داشت این ابر ستبر، این چتر جنگلزار

که رعد هیبت آسایش صدای کوچ با خود داشت

از اینجا تا کنار خانه خورشید منزل کرد

عروج آسمانی اش، بلای کوچ با خود داشت

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦

پرنده

 

صدا میکرد و از نبض صدایش سار وا میشد

صدا میکرد و لبخندی ز یک دیدار وا میشد

صدا میکرد با ابر نگاه خویش باران را

و از زیبایی اش لبخند اسپیدار وا میشد

درخت آهنگ میشد انتهای انتظارش را

کزین پس صد سکوت و صد گره از کار وا میشد

به رقص آمد، به آزادی رسید و بال و پر بگشود

که از بازوی سنگینش طناب دار وا میشد

پرنده در پرندین خیال خویش باران شد

که راه سبز پروازش به گندمزار وا میشد

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥

به ماريا... و به مناسبت يک ساله گی پيوند نامزدی مان.

 

بیتو...

 

جنگلم، انبوه، اما بی شکوه

بیتو کوهم، کوه، اما بی شکوه

بیتو دریایم ولی در ریگزار

موجه ام نستوه، اما بی شکوه

 

بیتو بوی غصه میآید

از بهار و باد و بارانم

بیتو مانند خودم تنها

بیتو مثل تو پریشانم

 

بیتو آتش میوزد در باغ

در بهشتم گل نمیروید

بیتو، حتی، یک وجب لبخند

بر لب کابل نمیروید

 

میرسد فصل شگون زرد

بیتو این آیینه میریزد

قبله گاه یادهای تو

- کلبه دیرینه - میریزد

 

بیتو هرچیزی که من دارم

از شکوه زنده گی، کم است

بیتو صبر کوه بی پایان

بیتو دریا درد پیهم است

 

بی حضورت میرسد از راه

روزگار ناشکیبایی

لحظه های تلخ باران زا

روزگار سرد تنهایی

 

بیتو دریا آب کم دارد

بیتو باران مثل باران نیست

بیتو این پاییز پایا است

بیتو تکرار بهاران نیست

 

میشود بیتو تبسم را

از لبان آب برچینم؟

میشود زین آسمان دور

لحظه یی مهتاب برچینم؟

 

بگذریم، حالا ترا دارم

آسمان بوی غزل دارد

بگذریم، تا قصه عشق است

هر سکوتی، راه حل دارد

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥

سموم از سينهء باد

 

این شعر متعلق به سالهای پیشین است. خواستم این را بهانه بگیرم و وبلاگم را به روز کنم.

باغ وحشت دارد از پیرایهء دیرینهء باد

میوزد بر قامت گلها سموم از سینهء باد

تلخ تر از پار در اندام سبز باغ پیچید

رعشه یی در برگها از وحشت پارینهء باد

هان و هان ای کوله بردار سفرهای بهاری

میرسی یکروز آخر در حریم کینهء باد

دشمن دیرینهء باغ است و غم میپروراند

پیکر طوفانی پاییز در آیینهء باد

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥

در اين ر‌ؤيای بارانی...

 

غروب آب، یا رؤیای شبنم میشود شعرم

طلاطم میشود آیینه ام، غم میشود شعرم

نشد تا چشم هایم را بدوزم روی آیینه

خودم بی سایه ام... تصویر عالم میشود شعرم

سر آمد صبر شب، اما صدایم آفتابی بود

در این رؤیای بارانی چرا کم میشود شعرم؟

غزل تکرار شد، با مثنوی هم سر نیامد غم

سکوت محض، یا فریاد پیهم میشود شعرم

نباید کوچه را اینقدر رؤیا آبپاشی کرد

برای قتل رؤیای خودم سم میشود شعرم

حوا دیگر هوای کوچ دارد از بهشت عشق

غریبی میرسد، سرسام آدم میشود شعرم

دلم ویرانه صد راز، اما بغض من سنگین

صدای گنگ، یا معنای مبهم میشود شعرم

پرویز کاوه

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ()


 


 
 

[ خانه| بایگانی نوشته ها | پست الكترونيك ]

>